حكيم زجاجى

477

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مرا پايهء جفت و فرزند خويش * به دل در كنون هست هر روز بيش 385 روان كن از آنجا عيال مرا * مبُر بيش‌ازاين پروبال مرا چو برخواند نامه امين گزين * بر اسب جفا كرد مردانه زين هم اندر زمان نامه پاسخ نبشت * سخن‌هاى زيبا و فرخ نبشت كه گرم است و اين طفلكانند خرد * نشايد به راه چنين دور برد بمان اين زمان « 1 » تا خنك‌تر شود * زمين از سرشك هوا تر شود 390 چو وقت اندر آيد فرستم برت * به گردون رسانم ز رفعت سرت « 2 » فرستاد نامه به دست سه مرد « 3 » * بَرِ مير مأمون به كردار گرد بدانست مأمون ز كار امين * سخن گفت مانند در ثمين به ميران لشكر كه فضل ربيع * ندارد دل و عقل و راى [ رفيع ] امين را بدين‌گونه گمراه كرد * برآورد از آن نامبردار گرد 395 امين را چنين گفت فضل وزير * كه مأمون ز تو سير گشت اى امير دلش با تو اى كامران نيست راست * تو را اين همه [ مهربانى چر ] است دل از تو به يك‌بارگى برگرفت * به‌پا چون ( ؟ ) شده كينه از سر گرفت فرستيم زاين‌جاى كارآگهان * بدانيم از كارهاى نهان فرستاد نه مرد پنهان وزير * نبد راه مانند بهرام و [ تير ] 400 برفتند و نوميد بازآمدند * بر مهتر سرفراز آمدند بگفتند كان راه‌ها بسته‌اند * نشسته بر آن راه پيوسته‌اند به‌سوى خراسان نپرد هماى * تو ما را به جاى دگر ره‌نماى امين اندرآن كار سرگشته شد * وز آن نامور بخت برگشته شد به فرمان صاحب‌غرض كرد كار * از اين جايگه گشت با درد يار 405 به رى مهترى بود عباس نام * امين نزد او نامه كرد و پيام از آن نامور خواست چندى نهال * فرستاد فرزانهء بىهمال خبر يافت مأمون ز كردار مرد * ورا از سر كار معزول كرد به جايش فرستاد ميرى دگر * ز عباس بد مرد پرخون جگر

--> ( 1 ) سخن ( 2 ) بهر ( 3 ) سرد